سلام
خوبید؟
من خداروشکر خوووووبم هم خودم هم این کوچولو...هم زندگی قشنگم...خداروشکر ...
امروز کلاس داشتیم از راه خیلی خوابمون میومد رفتن به اصفهان خطرناک بود...به همین خاطر اومدیم خونه مادر شوهر شنبه ها و دوشنبه ها ساعت هفت و هشت میایم اینجا صبح ساعت شش ونیم هفت میریم اصفهان...البته جمعه ها میایم اینجا...هفته ی پیش نیومدیم و از اصفهان حرکت کردیم جاده خیلی خطرناک بود ما هم نزدیک به سه ساعت تو راه بودیم خلاصه به کلاس اولی نرسیدیم این شد که تصمیممون بر این شد که روز قبلش از طهر بیایم خونه مادر شوهر و صبح ساعت شش و نیم حرکت به سمت شهرکرد تا شب..شب هم برگریم همینجا و صبحش بریم اصفهان...همش تو راهیم..اما خداروشکر خونه اصفهان گرفتیم اگه میرفتیم شهرکرد هرروز باید میرفتیم و میومدیم خیلی اذیت میشدیم..خداروشکر...
خیلی خوشحالم زندگی خیلی قشنگه...یکم ادیت هستیم اما ان شاالله چند سال دیگه که هیات علمی شدیم جوابگو تمام سختی ها را میدهد..
ان شاالله سال دیگه کنکور دکتری را باید بدیم...ان شااالله قبولیم...البته باید زبانمون را خوووب کنیم..و این یه همت بزرگ میخواد...
ان شاالله ما دوتایی موفق خواهیم بود...کوچولومون هم بچه ی خوب و عزیزیه...اروم و دوست داشتنیه..ان شاالله...
عزیزم امیر عباس خیلی شبیه باباست..نگاهش خیلی به بابا رفته...فداش شم...
دیروز ناهار خونه اجی بودیم...پنج شنبه هم تولد محمدحسین و فاطمه است شام اونجاییم...
هفته ای دوبار حداقل میرم خونشون یا تنهایی از صبح تا عصر یا دوتایی یه وعده...البته سه تایی....
عروسی مهسا هم نزدیکه...ان شاالله همیشه شاد و سرحال باشه....
دوستون دارم خونواده ی قشنگم...
دوست دارم بابایی کاش بودی کنارمون...گدوست دارم خدا جووونم ممنونم ازت...بابات خونواده ی دوست داشتنیم...
یاعلی...
برچسب:
نویسنده: هلیا فلاح