سلام
خوبید؟
منم شکر خدا بد نیستم
این اقا محمد مهدی گل هم روز به روز بزرگتر میشه خیلی هم شیطونه و حرکت داره...به خصوص نیمه شب ها!!!اجازه خواب بهم نمیده!!
دلم برای مامانینا و دوران پیششون بودن تنگ شده خیلی زیاد...میدونم که هیچ وقت اون موقع نمیشه...دلم برای مهسا تنگ شده اما میدونم دیگه نمیتونم اون مهسایی که دلتنگشم را ببینم...همین مهسای تغییر یافته را هم نمیتونم ببینم خیلی دلتنگشم..الان از شدت دلتنگی اشکم در اومده...چقدر دلتنگشم..عزیزم...
منیژه را هم از وقتی ریحانه بدنیا اومده ندیده دلتنگشم اما خداروشکر اونقدر باهاش حرف میزم که به دلتنگی اجازه پیشرفت نمیدیم...این درس و دانشگاه در کنارش این بچه مانعم شده...
یه خوشحالی بزرگ دارم اونم اینه که عروسی مهسا نزدیکه... میرم و دلی از دلتنگی در میارم...ان شاالله قبل زایمان...خدا کنه اخه بعدش دیگه چیز زیادی نمیفهمم میخوام دل سیر همه را ببینم نمیدونم چرا اینقدر دلتنگم...کاش مامان همینجاا بود...کاش بود و میدیدمش...اما خداروشکر اونجا خیلی شاده...اونجا شاید براش بهتره...شاید...
شوهرم در حال راز و نیازه...نمیدونم اون را باید مقصر بدونم یا نه!!!نمیدونم...بهش میگم ازش دلگیرم چرا منرا نمیبره...نمیدونم....اما حقیقتش از همه چیز دلگیرم...دلتنگم برای جمع شدن...برای کنار خانواده بودن برای مدت طولانی...دلتنگم...خیلی زیاد...اگه الان بابا بود تا حالا هزار بار دور هم جمع شده بودیم...هر جور بود مارو دور هم جمع میکرد...کاش بود...اگه بود تا حالا هزار بار به خونه بهروزم سر میزد حتی اگه تهران بود...هزار بار زنگ شوهرم میزد که بریم اونجا...بریم پیشش..هر جوری شده برنامه میچید برامون...کاش بودی بابا...رفتی و من الان تنهای تنهام...دیگه خسته شدم از این تنهایی واقعا خستم...بس نیست...تحمل این همه تنهایی و این همه....تموم شه دیگه دوریم...بابا واقعا دیگه تحملی برای موندن ندارم...دیگه کافیه....
مامانینا جشن قشنگی برای مهسا گرفتندبا لباس محلی و کلی شادی...و چه حیف که من نبودم...خسته ام از اینکه همش نمیتونم برم...همش مشکلات دارم برای رفتن...خسته شدم دیگه...منم میخوام باشم....چرا من نباید باشم...منم دلم شادی می خواهد...شادی بزرگ...منمم میخوام کنار اونا باشم که اینقدر شادند...چرا نیستم واقعا..نمیدونم...
یاد اون روزایی افتادم که بابا میومد جلوی چشمام و مدام میگفت منو ببخش...اون موقع نمی فهمیدم برای چی..اما هر چی زمان میگذره بیشتر می فهمم چرا...بابایی من بخشیدمت فقط خواهشا برام دعا کن تا این فاصلمون تموم بشه بابایی تمنا میکنم...
همچنان اشک از چشمانم جاریه و کلی افکار در سرم ....و خیلی از افکار قابل گفتن نیست...باید در صندقچه بماند شاید روزی خاک شود شاید...مانند کلی کلمات دیگری که همچنان منتظر خاک شدن هستند...
خدایا دوستت دارم...ممنونم ازت...
یاعلی...
برچسب:
نویسنده: هلیا فلاح